عشق از دلش آتشى فروزد * كان جمله كتابها بسوزد
پهلوى قبيله بود كوهى * مه كنگرهاى فلك شكوهى
بر قلهء آن فلك حصارى * بر دامن آن زمين غبارى
بر پشت وى آسمان نمودى * چون بر شترى جل كبودى
آن كوه كه نجد بود نامش * مجنون شده بود مرغ بامش
بر پشتهء كوه چون رسيدى * آهى به سپهر بركشيدى
گفتى به فغان و ناله كاى دوست * زندان شده بىتو بر تنم پوست
در كوه گريختم بدين حال * توفان غمت همان به دنبال
گر بىتو روم به چرخ اخضر * هم بگذرد آب چشمم از سر
مطلع شدن پدر ليلى از عشق مجنون و كسى را به كشتن مجنون فرستادن و رحم كردن آن مرد
چون قصهء عشق آن دو غمخوار * افتاد ز خانهها به بازار
هر صوت و غزل كه در جهان بود * مجنونى و ليلىيى در آن بود
روزى بر داورى ملكوار * مىشد پدرش ميان بازار
ناگاه شنيد كز سرايى * با نالهء نى غزلسرايى
مىخواند ترانههاى موزون * از ليلى و دردمند مجنون
گفت اين غزل از كجا شنفتى * اين شعر ز گفتهء كه گفتى
گفت اين غزل است شعر مجنون * آن آبله جان آتشين خون
ديوانهء دخترى جميله است * وان دختر شاه اين قبيله است
ترسيد كه فاش گردد اين راز * آماج ترانه گردد اين ساز
فرمود كه خونىيى بپويد * وان عاشق خونگرفته جويد
تا يافت چو مردهاى به تنگى * با عضو شكسته زير سنگى
خونى ز خيال خود خجل ماند * پايش ز سرشك او به گل ماند
مىگفت و همىگريست چون ميغ * چون برق فكنده بر زمين تيغ