آنكه اين گريهء من در غم اوست * گريه را آب روان پندارد
* * *
دانى از چيستم چنين مفلس * خودفروشى ز من نمىآيد
* * *
بلرزم چون كه ياد آرم ز ياران * چو گنجشكى كه تر گردد ز باران
چنانم با رفيقان در ره عشق * كه مورى لنگ با چابكسواران
بزارى در رهش افتاده بودم * سحرگه آن قرار بىقراران
ز من بگذشت چون باد بهارى * مرا بگذاشت چون ابر بهاران
از كوچهء عشق ره به در نيست * اين وادى حيرت است و حرمان
در سينه نهان هزار دوزخ * در ديده عيان هزار عمان
من يونسم و زمانه ماهى * من يوسف و روزگار زندان
روزى كه چو ما شوى بدانى * كاين عشق چرا نماند پنهان
ساقىنامه
شبى گفتم آن پير ميخانه را * همان از خود و خلق بيگانه را
كه ما را بهشت برين آرزوست * خداى زمان و زمين آرزوست
برآشفت و گفت اى نه در خورد من * نخواهى رسيدن تو در گرد من
بهشت برين خاطر شاد ماست * خداى غنى طبع آزاد ماست
شبى غرقه بودم درين بحر ژرف * به هر باب مىكردم انديشه صرف
شنيدم ز طاس فلك اين طنين * كه بيهوده تا چند پويى چنين
مكن فكر در كار اين روزگار * كه اين بحر بىبن ندارد كنار
تو گر آهنى روزگار آتش است * و گر آتشى آب آتشكش است
از آن دست از اين جهان داشتم * كه در خود جهانى نهان داشتم
زمينم تن ناتوان من است * روانم بلندآسمان من است
تو را ديده تنگ است از آن من كمم * و گرنه فزونتر ازين عالمم