484 محمد صوفى مازندرانى
صاحب آتشكده را از حالش استحضارى كامل حاصل نگشته لقبش را تخلص دانسته و او را اصفهانى خوانده و خالوى ملا جامى شمرده تحقيق اين است كه به اسم تخلص مىكرده مردى حكيم مجرد موحد و تذكرهاى جمع نموده در اصل مازندرانى بوده با ابو حيان طبيب و ملا حسنعلى يزدى به هندوستان رفته در كشمير توطن گزيده ؛ به خواهش جهانگير پادشاه به دهلى رفته در سنهء 1008 در سرهند وفات يافته دو هزار بيت ديوانش ديده شده .
و له
شور در سر چگونه ورزم عقل * خار در پا چسان روم رهوار
بحر بىبن بشورد از تشوير * كوه سنگين بنالد از آزار
حيرتم دوخت ديده باز صفت * محنتم سوخت سينه آتشوار
نه مرا مونسى بجز سايه * نه مرا محرمى بجز ديوار
نه گلى چيدهام از آن گلبن * نه برى خوردهام از آن گلزار
گه بمويم ز دل چو موسيجه * گه بنالم ز جان چو موسيقار
اندرين بادگير پر كركس * اندرين خاكدان پرمردار
زندگان را چو مردگان مىبين * مردگان را چو زندگان انگار
همه را كعبه آنچه در كيسه * همه را قبله آنكه در شلوار
و له ايضا
نمىبينيم در اقبال خود پرواز بستانى * هم آخر بال مرغ ما درين ويرانه مىريزد
* * *
كفن بسى به از آن پيرهن كه در تن مرد * نه از ترشح خوناب ديده تر باشد
* * *