تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥

و له من تغزلاته

دمى كه بگذرد از پيشم آن رميده غزال * نگه كند به قفا تا شتابم از دنبال ز من گذشت و شد اين حسرتم گره در دل * كه داشت ميل سخن گفتن و نيافت مجال
* * *
دشمنم گشت به فرمودهء تو * دگر اى دوست چه مىفرمائى
* * *
به سينه تيرى از آن غمزه خورده‌ام كارى * كه برنيايدم از دل مگر به دشوارى ز بس‌كه غمزهء او خوار و زار مىكشدم * به عجز مىطلبم هردم از اجل يارى اجل كه شيوهء او بىگنه‌كشى است كند * به پشت گرمى آن غمزه اين ستمكارى به خون خلق دليرى چنان كه در يك‌دم * هزار مرده توان كرد زنده پندارى ز بيخودى شده‌ام گرم شكوه مىخواهم * كه هرچه مىشنوى ناشنيده انگارى

من غزلياته

منم و دل خرابى به تو مىسپارم او را * به چه كار خواهد آمد كه نگاه دارم او را دم آخر است همدم به منش گذار يك‌دم * كه به صد هزار حسرت به تو مىگذارم او را چو به او رسم سخنها ز زبان غير گويم * كه بدين بهانه شايد كه نگاه دارم او را
* * *
دلم ز زخم تو آسوده است و مىنالم * كه غير پى نبرد لذت خدنگ تو را
* * *
چون كنى دورم نگاهى كن كه بهر احتياط * رشته مىبندند بر پا مرغ دست‌آموز را
* * *
با آنكه به پرسيدن ما آمده مرديم * كاياز كه پرسيده ره خانهء ما را
* * *
با غير نشينى و فرستى ز پى ما * آن را كه نداند ره كاشانهء ما را
* * *