پروردگان دايهء قدسند در قدم * گوهر نىاند اگرچه به اوصاف گوهرند
زينسوى آفرينش و زان سوى كاينات * بيرون و اندرون زمانه مجاورند
اندر جهان نىاند هم ايشان و هم جهان * در ما نىاند و در تن ما روحپرورند
گويند هر دوجهانند ازين قبل * در هفت كشورند و نه در هفت كشورند
اين روح قدس آمد و آن ذات جبرئيل * يعنى فرشتگان پرانند و بىپرند
من چاكر و غلام كسايى كه او بگفت * جان و خرد رونده بر اين چرخ اخضرند
و له ايضا
به نوبهار جهان تازه گشت و خرم شد * درخت سبز علم گشت و خاك معلم شد
نسيم نيمشبان جبرئيل گشت مگر * كه بيخ و شاخ درختان خشك مريم شد
و له
نرگس نگر بگو نه مگر عاشقى بود * از عاشقان آن صنم خلخىنژاد
گويى مگر كسى به نشان زاب زعفران * انگشت زرد كرده به كافور برنهاد
و له
آن خوشههاى زر نگر آويخته سياه * گويى همى شبه بزمرد درو زنند
وان بانگ جرد بشنو از باغ نيمروز * همچون سفال نو كه به آبش فروزنند
و له ايضا
بگشاى چشم و نيك نظر كن به شنبليد * تابان بسان گوهر اندر ميان خويد
برسان عاشقى كه ز شرم رخان خويش * ديباى سبز را به رخ خويش دركشيد
چون خوش بود نبيد برين تيغ آفتاب * خاصه كه عكس آن به نبيد اندرون فتيد
جام كبود و بادهء سرخ و شعاع زرد * گويى شقايقست و بنفشه است و شنبليد
آن روشنى كه چون به پياله فروچكد * گويى عقيق سرخ به لؤلؤ فروچكيد