و له
هرچند در صناعت نقش و علوم شعر * جز مر ترا نبود سزاوار داشتن
اوصاف خويشتن نتوانى به شعر گفت * تمثال خويشتن نتوانى نگاشتن
و له ايضا نوّر الله مرقده
اى به عكس رخ تو آينه ماه * شاه حسنى و نيكوانت سپاه
هركجا بنگرى دمد نرگس * هركجا بگذرى برآيد ماه
روى و موى تو نامهء خوبيست * چه بود نامه جز سپيد و سياه
به لب و چشم راحتى و بلا * به رخ و زلف توبهاى و گناه
دست ظالم ز سيم كوته به * اى به رخ سيم زلف كن كوتاه
* * *
دستى از پرده برون آمد چون عاج سپيد * گفتى از ميغ همى تيغ زند زهره و ماه
پشت دستى به مثل چون شكم قاقم نرم * چون دم قاقم كرده سر انگشت سياه
و له
بر پيلگوش قطرهء باران نگاه كن * چون اشك چشم عاشق گريان غمزده
گويى كه پر باز سپيد است برگ او * منقار باز لؤلؤ ناسفته برچده
در صفت شراب ريحانى
ازو بوى دزديده كافور و عنبر * وزو گونه برده عقيق يمانى
بماند گل سرخ همواره تازه * به گل گر ازو قطرهيى برچكانى
* * *
به جام اندر تو پندارى روانست * و ليكن گر روان دارد روانى
به ماهى ماند آبستن به مريخ * بزايد چون به پيش لب رسانى
كفت گويى كه كان گوهرستى * كزو دايم كنى گوهرفشانى