364 گرگانى گركانى
نامش اوحد الدّين و از فصحاى ايام پيشين است در وادى فصاحت بريد است و در عالم ملاحت وحيد صاحب طبعى شيرين و طرزى نمكين بوده اين چند شعر از او نوشته مىشود :
بتى كه رونق مه بود روى رخشانش * ز پسته تنگ شكر ريخت لعل خندانش
شكست رونق ياقوت و آب لؤلؤ برد * رواج رستهء بازار در و مرجانش
صبا به طبلهء عطار ازآنجهت ماند * كه مايه داد از آن زلف عنبرافشانش
به گرد آن لب چون نوش خط او خضريست * نشسته بر طرف جوى آب حيوانش
ميان آن رخ و خورشيد فرق نتوان كرد * چو سر برآرد از مشرق گريبانش
دلم به درد گرفتار گشت در غم او * مگر كند شه عالم به لطف درمانش
خدايگان ملوك جهان مظفر دين * كه بر ملوك جهان نافذ است فرمانش
در آسياى سپهر و تنور گرم اثير * زمانه مىبرد از قرص مهر و مه نانش
ز خيل انجم اگر چرخ لشكرى سازد * بود هرآينه خود آفتاب سلطانش
جهان اگر ز عناصر كهن شود سازند * ز چار گوشهء تخت تو چاراركانش
ز بحر تيغ تو برخاست موجهاى هلاك * وليك هم سوى اعدا رسيد طوفانش
كسى كه كسوت شعرش چنين بود شايد * كه جز ثناى تو باشد طراز ديوانش
كسى كه نظم معانى چنين تواند كرد * دريغ باشد ازين بارگاه حرمانش
هميشه تا كه زند خنده هر شبى گردون * چو زنگىيى و كواكب سپيد دندانش
مباد يكنفس اين ملك و پادشاهى را * خود از تو تا به قيامت زوال و نقصانش
و له ايضا
گل را نگر به حلهء ديبا برآمده * سرو سهى به جلوهء زيبا برآمده
بستان ز نفخهء گل سورى چو طبلهايست * از وى نسيم عنبر سارا برآمده
از حلق عندليب و ز منقار فاخته * آواز چنگ و زمزمهء نابرآمده