در مدح سيد اجل نظام الدّين گويد
اى زده ناوك مژگان ز كمان ابرو * بر دلى كو سپر صبر فكند از هر مو
دلبرى از سر زلفين تو رونقها يافت * همچو از خدمت مخدوم جهان عز علو
هست با مسند تو منصب كيوان همبر * هست با طالع تو سعد فلك همزانو
چشم توفيق تو چون غمزه اكرام زند * حرص را نيز نبينند گره در ابرو
صبح را گر مدد از راى تو بودى هر روز * نشدى زلف عشا پردهء رخسار غدو
اى كه در حلقهء زنجير نفاذ امرت * حلقه در گوش سزد ترك فلك چون هندو
لايق و درخور تست آنكه بگفت آن استاد * پسر حيدر حيدردل حيدربازو
به ملك شمس الدّين در آن حين كه اسب جنيبت خود را به وى داده بود كه سوار گردد و اسب وى را لگد زده بود نوشته
تويى آنكه تيغ ترا داد دايم * جهان بر عروس ظفر كدخدايى
قبول جناب تو مىجست بنده * كه تا يابد از رد گردون رهايى
به تشريف تمكين رسانيد بختم * پذيرفت مدحم بجاهت روايى
نمايد همى مدح من برد گر كس * چو طاوس در خانهء روستايى
ترا باد پايى كه همدست چرخست * كه گردد دو كون از تك او هوايى
تو گفتى سوارت كنم بر چنين اسب * كه در خدمت ما پياده نشايى
چو برخاستم تا نشينم به دو گفت * تو بارى چه شايستهء پشت مايى
بدان كوفتم پايت از دست نكبت * كه تا جز به سر پيش صاحب نيايى
در منع تعجيل در شعر و بىمبالاتى در معنى
تفكر از پى معنى همى چنان بايد * كه از مسام دل و ديده جوى خون زايد
شتاب نيك نيايد درنگ به در نظم * هرآنچه زود بگويند ديركى پايد