آن قطرههاى آب كه در شير مىزدى * شد جمع و سيل گشت و چنين فتنهگستر است
در كار حق خيانت و تزوير خوب نيست * انگار روز عمر تو خود روز محشر است
گر تو قمر شوى سفر تو به روزن است * ور تو فلك شوى گذر تو به چنبر است
دانى چرا خروشد ابريشم رباب * از بهر آنكه دايم هم كاسهء خر است
زنهار سعد كافى در خلق دل مبند * دل در خداى بند كه خلاق اكبر است
به مجد الدّين طبيب نوشته و او را به بزم خود طلب نموده
زهى حديقهء اشجار فضل مجد الدّين * كه روى بخت تو در شرع لالهگون گشته است
به پيش همت تو بر كمان گروههء چرخ * محيط ماه چو گلمهرهء زبون گشته است
قمر ز رنج دق و آفتاب از استسقا * به همت تو صحيح البدن كنون گشته است
بكن زيارت غب دوستان مخلص را * چو صحت هنرت نيكتر فزون گشته است
ميان مجلس ما چنگ نالهمند شده است * دليل اوست كه مى در پياله خون گشته است
سزد كه رنجه كنى اصبع مبارك خويش * به نبض چنگ يكى بنگرى كه چون گشته است