نشست و لؤلؤ از نرگس همىريخت * بدان آب از جهان آتش برانگيخت
جواب دادن خسرو شيرين را
به هر دستان كه دل شايد ربودن * نمود آنچ از فسون شايد نمودن
عملهايى كه عاشق را كند سست * عجب چست آيد از معشوقهء چست
ملك چون ديد ناز آن نيازى * تبر بفكند از آن شمشيربازى
به شيرين گفت كاى چشم و چراغم * هماى گلشن و طاوس باغم
مرا دلبر تو و دلدارى از تو * ز تو مستى و هم هشيارى از تو
به نوميدى دلم را بيش مشكن * نشاطم را چو زلف خويش مشكن
هم آخر در كنار پستم آيى * به دستانى هم اندر دستم آيى
همان بازى كنم با زلف و خالت * كه با من مىكند هردم خيالت
گره بگشاى ز ابروى هلالى * خزينه پرگهر كن خانه خالى
درم بگشاى و راه كينه بربند * كمر در صحبت ديرينه در بند
چراغى عالم افروزنده بودى * چو در دست آمدى سوزنده بودى
گلى ديدم ز دورت سرخ و دلكش * چو نزديك آمدى بودى خود آتش
عتاب از حد گذشتن جنگ باشد * زمين چون سخت گردد سنگ باشد
توانم من كز اينجا باز گردم * به از تو با بتى دمساز گردم
و ليكن حق صحبت مىگذارم * نظر بر صحبت ديرينه دارم
پاسخ دادن شيرين ، خسرو را
اجازت داد شيرين باز لب را * كه در گفت آورد شيرين رطب را
به خسرو گفت كى سالار سركش * پس آنگه تند شد چون كوه آتش
تو شاهى رو كه شه را عشقبازى * تكلفكردنى باشد مجازى
مزن طعنه مرا در عشق فرهاد * به نيكى كن غريبى مرده را ياد
ازو ديدم هزار آزرم دلسوز * كه نشنيدم سلامى از تو يك روز