بىآب همچو دلو تهى گشت آب دين * مانند دلو هر نفسى زو فروتر است
سيم حرام اگرچه سپيد است همچو شير * چندين مخور تو نيز كه نه شير مادر است
چون مشرق است خانه و نان تو آفتاب * سايل چو صبح بر در تو پيرهن در است
طاوس را بديدم مىكند پر خويش * گفتم مكن كه پر تو با زيب و با فر است
بگريست زارزار و مرا گفت اى حكيم * آگه نهاى كه دشمن جان من اين پر است
اى خواجه پروبال تو مىدان كه زر تست * زيراكه شخص پاك تو طاوس ديگر است
بلبل كه شاه بود سراسيمهء فخ است * هدهد كه بنده بود سزاوار افسر است
حرص آنچنان شده است كه گرد جهان دوان * عمرى براى شربت آبى سكندر است
بد خواجهيى شبان كه گرفتى هميشه شير * آرى شبان ز شير گرفتن توانگر است
در كوزههاى شير فزودى هميشه آب * بفروختى به خلق كه شير مطهر است
سيلى درآمد و رمهء خواجه را ببرد * فرياد كرد خواجه كه چه شور و چه شر است
آواز داد هاتفش از گوشهيى و گفت * كاين خاك توده خانهء پاداش و كيفر است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1714
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧١٤