جواب دادن خسرو ، شيرين را و اظهار عشق كردن
دگرباره جهاندار از سر مهر * به گلرخ گفت كاى سرو سمنچهر
نمىگويم كه بر بالا چرايى * بلا منماى چون بالا نمايى
سهى سرو ترا بالابلند است * به بالاتر شدن نادلپسند است
نثارى را كه چشمم مىفشاند * كدامين منجنيق آنجا رساند
چو حلقه گر نيابم بر درت بار * درت را حلقه مىبوسم فلكوار
مكن بر من جفا از هيچ راهى * ندارم جز وفادارى گناهى
و گر دارم گناه آن دل رحيم است * گناه آدمى رسمى قديم است
شبانى پيشه كن بگذار گرگى * مكن با سر بزرگان سر بزرگى
نه هر دستى كه تيغ تيز دارد * به خون خلق دستاويز دارد
مرا هم جان تويى هم زندگانى * گر آخر كس نمىداند تو دانى
به هشيارى و مستى گاهوبيگاه * نكردم جز خيالت را نظرگاه
به خلوت جامه از غم مىدريدم * به زحمت جامهء نو مىبريدم
نه رندى بودهام در عشق رويت * كه طنبورى به دست آيم به كويت
جهانداور منم در كارسازى * جهانداور كجا و عشقبازى
اگر گامى زدم در كامرانى * جوان بودم چنين باشد جوانى
دگر ره لعبت طاووسپيكر * گشاد از درج لؤلؤ گوهرتر
مرا در دل ز خسرو صد غبار است * ز شاهى بگذر آن ديگر شمار است
جواب شيرين
هنوزم ناز دولت مىنمايى * هنوز از راه جبارى درآيى
هنوزت در سر از شاهى غرور است * دريغا كاين غرور از عشق دور است
درين گرمى كه آه سرد بايد * دل آسان است با دل درد بايد
من آن مرغم كه با گلها پريدم * هواى گرم تابستان نديدم
چو سبزه لب به شير و برف شستم * چو گل بر سبزههاى سبز رستم