در عالم كينهيى برانگيزم * هروقت كه نكتهيى بپردازم
قطعه
اگر بسدهء عالى نيامدم امروز * درين تقاعد تقصير عذر من آنست
كه نوح فكرتم اندر سفينهء خاطر * ز آبخيزى مدحت ميان طوفانست
361 كافى همدانى
او را اجل كافى ظفر الدّين خواندندى در روزگار سلطان ملكشاه سلجوقى گوى فصاحت و بلاغت از همگنان ربودى از اشعار اوست كه نوشته شد .
اين شوخسواران كه دل خلق ستانند * گويى ز كه زادند و به خوبى به كه مانند
تركاند به اصل اندر و شك نيست و ليكن * از خوبى و زيبايى خورشيد زمانند
ميران سپاهند و عروسان وثاقند * گردان جهانند و هزبران دمانند
مشكينخط و شيرين سخن و غاليه زلفند * سيمينبر و زرينكمر و موىميانند
شيرند به زور و به هنر گرچه غزالند * پيرند به عقل و به خرد گرچه جوانند
كى گويم حاشا كه چو ماهند و چو سروند * و اللّه كه به مطلق نه چنين و نه چنانند
سروند و ليكن همه چون ماه تمامند * ماهند و ليكن همه چون سرو روانند
چون راحت روحند چو با ساغر راحند * چون حصن حصينند چو بر پشت حصانند
پدرامتر و خوبتر از سرو و بهارند * بىشرمتر و شوختر از باد خزانند
در معركه سوزندهتر از نار جحيمند * در مجلس سازندهتر از حور جنانند
زان نايب عيشند كه شايسته چو عمرند * زان مايهء عمرند كه بايسته چو جانند
جز بر گل و بر لاله همى مشك نريزند * جز بر دل و بر ديده همى اسب نرانند
در باده چو خورشيدى با آب حياتند * بر باره چو طاوسى بر كوه گرانند