و له
گر زان كه بر استخوان نماند رگ و پى * از خانهء تسليم منه بيرون پى
گردن منه ار خصم بود رستم زال * منت مكش ار دوست شود حاتم طى
و له
چون در سفريم اى پسر هيچ مگوى * احوال حضر درين سفر هيچ مگوى
ما هيچ و جهان هيچ و غم و شادى هيچ * مىدان كه نهاى هيچ و دگر هيچ مگوى
و له
نظام بىنظام ار كافرم خواند * چراغ كذب را نبود فروغى
مسلمان خوانمش زيراكه نبود * مكافات دروغى جز دروغى
417 نجيب الدّين جرفادقانى
از شعرا و بلغاى زمان خود بوده و مداحى سلاطين سلجوقيه را مىنموده طبع خوبى داشته و لواى قصيدهسرايى مىافراشته از اشعار او برخى انتخاب شد از او است :
مرا اگرچه چو دامن فكندهاى در پاى * به هرزه باز ندارم ترا ز دامان دست
جمال روى ترا هست زلف دامنگير * و گرنه مىبرى از آفتاب تابان دست
در آرزوى كنار تو خفتهام شبها * در آن خيال كه يك شب دهى به پيمان دست
رسيد روز جوانى به پيرى و نزدم * شبى به دامن وصل تو در شبستان دست
بلندقد را دانى كه هيچوقت نداد * به نظم و نثر كسى را سخن بدينسان دست
اگرچه طايفهاى كردهاند ز اهل هنر * رديف شعر ازين پيش در صفاهان دست
بدين قصيده ببردم جهانيان دانند * نه از سپاهان كز جملهء خراسان دست