قلم به دست گرفت و فرونبشت الحق * به وزن و قافيه اين مدح هم درين منوال
زهى رسيده ز عون تو كار دين به كمال * ز دايهء كرمت طفل شرع نيكوحال
گر از سياست تو سايه بر محيط افتد * بسوزد از تف آن استخوان ماهى وال
و گر ز لطف تو بويى صبا برد به جحيم * پذيرد آتش دوزخ مزاج آب زلال
ز فر سايهء تو فتنه آنچنان برخاست * كه زير سايهء شير است خوابگاه غزال
و له ايضا
زهى به عارض گلرنگ و خط زنگارى * ببرده گوى جمال از بتان فرخارى
شكر ز پرده برون اوفتد چو پسته ز پوست * چو فندق تو كند در سخن شكر بارى
به خاك پات كه آب حيات از آن بچكد * اگر مسودهء شعر من بيفشارى
و له ايضا
زهى به وقت سحر زلفت از پريشانى * به دست باد صبا كرده عنبر افشانى
ز سر گرفته جهان به افسانهء من و تو * حديث يوسف مصرى و پير كنعانى
دماغ عقل به ديوانگى شود مايل * اگر تو سلسلهء زلف را بجنبانى
هزار يوسف گمگشته را توانى يافت * سر آستين جمال خود ار بيفشانى
حديث لعل تو مىرفت در حدود يمن * عقيق را ز حيا سرخ گشت پيشانى
جهانپناها دانى كه آن يگانه منم * كه نيست در همه اقليم چارمم ثانى
مرا چنين كه منم هيچ در نمىبايد * جز اينكه نيست مرا كبرياى خاقانى
عزيز مصر جهانى عنايتى فرماى * كه شاهد سخنم يوسفى است زندانى
مرا مربى اوباش گشته چون باشد * رواج حكمت تازى و علم يونانى
ز شهر خويش چو من عزم خدمتت كردم * بر آن اميد كه باشد مرا تنآسانى
روا مدار كه اكنون كه باز مىگردم * مرا بود ز چه از آمدن پشيمانى