و له ايضا
ناصر خسرو به راهى مىگذشت * مست و لايعقل نه چون مىخوارگان
ديد قبرستان و مبرز روبهروى * بانگ برزد گفت كى نظارگان
نعمت دنيا و نعمت خواره بين * اينت نعمت اينت نعمتخوارگان
و له ايضا
همه رنج من از بلغاريان است * كه مادامم همىبايد كشيدن
گنه بلغاريان را نيز هم نيست * بگويم گر تو بتوانى شنيدن
خدايا اين بلا و فتنه از توست * ولى از ترس نتوانم چخيدن
برون آرى تو تركان را ز بلغار * براى پردهء مردم دريدن
لبودندان تركان خطا را * بدين خوبى نبايست آفريدن
كه از دست و لبودندان ايشان * به دندان دست و لب بايد گزيدن
و له ايضا
بار خدايا اگر ز روى خدايى * گوهر انسان ز آخشيج سرشتى
طلعت رومى و طينت حبشى را * آلت خوبى چه بود و علت زشتى
چهرهء هندوى و روى ترك چرا شد * همچو دل دوزخى و جان بهشتى
از چه سعيد اوفتاد و از چه شقى شد * زاهد محرابى و كشيش كنشتى
چيست خلاف اندر آفرينش عالم * چون همه را دايه و مشاطه تو گشتى
نعمت منعم چراست دريادريا * محنت مفلس چراست كشتى كشتى
گيرم دنيا ز بىمحلى دنيا * بر گرهى خربط و خسيس به هشتى
هيچ نگويى كه از براى چه آخر * در گل ايشان سخا و شرم نكشتى