نديدم تا نديدم دوش چرخ پركواكب را * به چشم سر در اين عالم يكى پرحور خضرايى
اگر سرا به ضرا در نديدستى نكو بنگر * ستاره زير ابر اندر چو سرا زير ضرايى
چو خوشهء نسترن پروين درخشنده به سبزه بر * بزر و گوهران آراسته جوزا چو دارايى
نهاده چشم سرخ خويش را عيوق زى مغرب * چو از كينه معادى چشم بنهد زى معادايى
چو در تاريك چه يوسف منور مشترى در شب * در او زهره بمانده ديده حيران چون زليخايى
كنيسهء مريم استى چرخ گفتى پر ز گوهرها * نجوم ايدون چو رهبانان ثريا چون چليپايى
مرا بيدار مانده چشم و گوش دل كه چون يابم * به چشم از صبح برقى يا به گوش از وحش هرايى
چو زاغ شب به جابلسا رسيد از حد جابلقا * برآمد صبح رخشنده چو از ياقوت عنقايى
گريزان شد شب تيره ز خيل روز رخشنده * چنان چون باطل از حقى و ناپيدا ز پيدايى
خجل گشتند انجم پاك چون پاكيزه رويانى * كه مادرشان نبيند روى بگشاده مفاجايى
همه همواره در خورشيد پيوستند ناچاره * به كل خويش پيوندد سرانجام هر اجزايى
يكى درياست اين عالم پر از لؤلوئى گوينده * اگر پرلؤلؤ گويا كسى ديد است دريايى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2189
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٨٩