وز چرخ ستارگان فروريزد * چون برگ رزان ز باد آبانى
ديو است سپاه تو بلى ليكن * تا ظن نبرى كه تو سليمانى
لعنت چه كنى به خيره بر ديوان * كز فعل تو نيز همچو ايشانى
با تو نكند كنون كسى احسان * زيراكه تو اهل بر و احسانى
ليكن فردا به خوردن غسلين * مر مالك را بزرگ مهمانى
درمان تو آن بود كه برگردى * زين راه و گرنه سخت درمانى
و له ايضا
يكى نامه است بس روشن تن تو * بدين خوبى و پهنى و درازى
ترا نامهء خدا برخواند بايد * تو در نامه جواهر چون گدازى
چنين بر بوى دنيا چند پويى * بهسوى آز چندين چند تازى
و له ايضا
شبى تارى چو بىساحل دمان پر قير دريايى * فلك چون پر ز نسرين برگ قيراندوده صحرايى
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده * كه گويى نافريدستش خداى فرد فردايى
نه نور از چشمها يارست رفتن سوى صورتها * نه سوى هيچ گوشى نيز ره دانست آوايى
نديد از صعب تاريكى و تنگى اندرين خيمه * نه چشم تار من شخصى نه جان خفته رؤيايى
مرا چون چشم دل زى خلق چشم سر بهسوى شب * چو اندر لشكرى خفته يكى بيدار دانايى
كواكب را همىديدم به چشم سر چو بيداران * به چشم دل نمىديدم يكى بيدار بينايى