اى خداوند زمان و فخر آل مصطفى * خنجر برانت را كى سر سوى خاور كنى
چين ترا بنده شود گر تو بر او پرچين كنى * قيصرت سجده كند گر روى زى قيصر كنى
جان اسكندر ز شادى سر سوى گردون برد * گر تو نعل اسب خويش از تاج اسكندر كنى
اى نبيره آنكه زو شد در جهان خيبر خبر * دير برنايد كه تو بغداد را خيبر كنى
بندهاى را سند بخشى پيشكارى را طراز * كهترى را بر زمين خاوران مهتر كنى
آب دريا را گلاب ناب گردانى به عدل * خاك صحرا را به بوى عنبر اذفر كنى
خود نبايد زين سپس لشكر ترا بر خلق دهر * ور به بايد از نجوم آسمان لشكر كنى
و له ايضا
جهان مادرى گنده پير است بر وى * مشو فتنهگر در خور حور عينى
به مادر مكن دست زيراكه بر تو * حرام است مادر اگر ز اهل دينى
يكى گوهر آسمانى است مردم * كه ايزد بلندى و پستش زمينى
به شخص گلين چونكه معجب شدستى * درين گل بينديش تا چون عجينى
نه در خورد در است گل پس تو زين تن * بپرهيز ازيراك در ثمينى
جهان مهين را به تن زيب و فرى * اگرچه بدين تن جهان كهينى
جهان برين و فرودين تويى خود * به تن زين فرودين به جان زان برينى
جهانا من از تو هراسان از آنم * كه بس بدنشانى و هم بدنشينى
يكى بىخرد را به سر بر نشانى * يكى بىگنه را به سر برنشينى
همان را كه خود خوانده باشى برانى * همان را كنى خوار كش برگزينى
بخاصه تو اى نحس خاك خراسان * پر از مار و كژدم يكى پارگينى
تو اى حجت مؤمنان خراسان * امام زمان را يمين و امينى
جز از بحر مالش نجويد ترا كس * همانا كه تو روغن ياسمينى
بهاگير و رخشانى اى شعر ناصر * مگر خود نه شعرى بدخشى نگينى
بر اعداى دين زهرى و مؤمنان را * غذايى مگر روغن و انگبينى