و له ايضا
شادى و جوانى و پيشگاهى * خواهى و ضعيفى و غم نخواهى
ليكن به مراد تو نيست گردون * زين است به كار اندرون تباهى
خواهى كه بمانى و هم نمانى * خواهى كه نكاهى و هم بكاهى
آن علم نباشد كه بر سپيدى * بهمانش نوشته از سياهى
علم آن بود آرى كه مردمان را * برخواند ازين صنعت الهى
از جهل قوىتر گنه چه باشد * خيره چه برى ظن بىگناهى
و له ايضا
چون آسيات بينم اى چرخ آسيايى * خود سوده مىنگردى ما را همىبسايى
بسيار گشت دورت تا مرد بىتفكر * گويد مگر قديمى بىحد و منتهايى
هرگز قديم باشد جنبدهء مكانى * زين قول مىبخندد شهرى و روستايى
و له ايضا
اى عورت كفر و عيب و نادانى * پوشيده به جامهء مسلمانى
چندين مفشان روا چرا جان را * يكباره ز گرد جهل نفشانى
كاين جامه جامهپوش خاك آمد * تو خاك نهاى كه نور يزدانى
آن چيست كه زنده كرد مر تن را * نزديك خرد تو بىگمان آنى
اى زنده شده به تو تن مردم * مانا كه تو پور دخت عمرانى
ترسا پسر خداى گفت او را * از بىخردى خويش و نادانى
زيراكه خبر نبود ترسا را * از قدر بلند نفس انسانى
چون گوهر خويش را ندانستى * مر خالق خويش را كجا دانى
قيمت به تو يافت اين صدف زيرا * اى جان تو درو لطيف مرجانى
زان روز بترس كاندر آن پيدا * آيد همه كارهاى پنهانى
زان روز كه هول او بريزاند * نور از مه و ز آفتاب رخشانى