و له ايضا
اى طمع كرده به نادانى به عمر هرگزى * با فزونى و كمى مر هرگزى را كى سزى
در ميان آتشى و اندر ميانت آتش است * آب را چندين همى از بيم آتش چون مزى
در ميان خز و بز مر خاك را پنهان كه كرد * جز تو كه خاكى سرشت و اندرين خز و بزى
از كجا اندر خزيدستى درين بىدر حصار * همچنين يك روز از اينجا ناگهان بيرون خزى
نيك بنگر تا برون زين در چه بايد مر ترا * آن به دست آور كنون كاندر ميان اين دزى
همچنين دايم نخواهد ماند برگشت زمان * موى جعدت ششترى و روى خوبت مرغزى
هرمز و خسرو تهى رفتند از اينجا اى پسر * پس همان گيرم كه تو خود خسروى يا هرمزى
گر بزى را از تو پيدا گشت معنى زان كه تو * بىشبان درنده گرگى با شبان لاغر بزى
پروز جان علم باشد علم جوى از بهر آنك * جامه بىمقدار و قيمت گردد از بىپروزى
پند حجت را بخوان و درس كن زيراكه هست * چون قران از محكمى و نيكويى و موجزى
و له ايضا
گر خرد را بر سر هشيار خويش افسر كنى * سخت زود از چرخ گردان اى پسر سر بر كنى
پيش از آن تا اين مزور منظرت ويران شود * جهد كن تا بر فلك به زين يكى منظر كنى
در چنين منزل چه بگذارى فريضهء كردگار * بهتر آن باشد كه مدح آل پيغمبر كنى
اى عدوى آل پيغمبر مكن كز جهل خويش * كوه آتش را به گردن در همى چنبر كنى
جز كه رسوايى نبينى خويشتن را گر بجهد * خاك را خواهى همى تا همبر عنبر كنى
شرم نايد مر تو نادان را كه پيش ذو الفقار * آب را شمشير سازى وز كدو مغفر كنى
مر پيمبر را برادر بود حيدر سوى حق * گر بنازم من به دو چون روى خويش اصفر كنى
مرد را همسايه هرگز چون برادر كى بود * لنگ خر را خيره باشد با اسد همبر كنى
بت نباشد جز مزور مردمى خود ديدهاى * زين سبب لعنت همى همواره بر بتگر كنى
خشم يزدان بر تو باد و بر تراشيدهء تو باد * آذر بتگر تويى لعنت چه بر آذر كنى
من همى نازش به اهل حيدر و زهرا كنم * تو همى نازش به هند و سند بدگوهر كنى
گر ببيند چشم تو فرزند زهرا را به مصر * آفرين از جانت بر فرزند و بر مادر كنى