كى شدستى نفس من بر پشت حكمتها سوار * گرنه ممدوحم سوار دلدل شهباستى
هم در مخاطبه با افلاك گفته
كار و كردار تو اى گنبد زنگارى * نه همىبينم جز مكر و ستمكارى
بسترى پاك و پراكنده كنى فردا * هرچه امروز فراز آرى و بنگارى
تو همانا كه نه هشيار سرى ور نه * چونكه فعل بد را زشت نينگارى
گرنه مستستى بىآنكه بيازاريم * ما ترا بهر چه ما را تو بيازارى
گر نباييمت از بهر چه زاييمان * ور بزاييمان بهر چه بيوبارى
زن بدخو را مانى كه مرا با تو * سازگارى نه صواب است و نه بيزارى
نيستى اهل و سزاوار ستايش را * نه نكوهش را زيراكه نه مختارى
كردگارت را من در تو همىبينم * به ره چشم دل اى گنبد زنگارى
تو به پرگار خرد پيشه روانم در * بىخطرتر ز يكى نقطهء پرگارى
مر مرا سوى خرد بر تو بسى فضلست * به سخن گفتن و تدبير و به هشيارى
دل من شمع خدايى است چه چيزى تو * جز بر شمع فروزنده يكى تارى
شمع تو راه بيابان برد و دريا * شمع من راهنماى است سوى بارى
فى التوحيد
ما خداوند ترا خانهء گفتاريم * گر تو او را فلكا خانهء كردارى
زينهار اى پسر اين گنبد گردون را * جز يكى كار كن و بنده نپندارى
بر من و تو كه بخسبيم نگهبانى است * كه نگردد هرگز رنجه ز بيدارى
مور و ماهى را در خاك و به دريا در * نيست پنهان شدن از وى به شب تارى
گر ترا بندهء خود خواند سزاوار است * و گرش طاعت دارى تو سزاوارى
خفتهاى خفته و گويى كه من آگاهم * كه شود بيرون لنگيت به رهوارى