عقل اشارت نفس دانا را همى ايدون كند * كاين همانا ساخته گشته ز بهر ماستى
نفس ما بر چيزها كى پادشه گشتى چنين * گرنه نفس آدمى از كل خويش اجزاستى
روزگار چرخ و انجم سربهسر تاريستى * گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
چرخ مىگويد بگشتنها كه من مىبگذرم * جز همين چيزى نگفتى چرخ اگر گوياستى
قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش * گشتنش آواستى گر همچو ماش آواستى
كس نمىداند كز اين گنبد برون احوال چيست * سر فروكردى اگر مردى برين بالاستى
نيست چيزى ديدنى آنجا و بيرون زين قبل * بىگمان آيد كزين گنبد برون صحراستى
هركسى چيزى همىگويد به تيره راى خويش * تا گمان آيد كه او قسطاى بن لوقاستى
اين همىگويد كه گرمان نيستى دو كردگار * نيستى واجب كه هرگز خار با خرماستى
اين چرا بندهء ضعيف و چاكر هركس بدى * وان چرا شاه و قوى و مهتر و والاستى
ور جهان را يكسره ايزد مسلمان خواهدى * جز مسلمان نه جهودستى و نه ترساستى
وانت گويد جمله عدلست اين و ما را بندگيست * خواست او را بود و باشد نيست ما را خواستى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2182
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٨٢