پيغمبرى اى بىخردان ملك الهى است * از ملكت قيصر به و از ملكت خاقان
هرگز ملكى ملك به بيگانه نداد است * شو نامهء شاهان جهان پاك فروخوان
با دختر و داماد و بنى عم و نبيره * ميراث به همسايه دهد هيچ مسلمان
از بهر چه گوييد چنين خام سخنها * اى مغز شما دود زده ز آتش عصيان
آنگاه شويد آگه ازين بيهدهگفتار * كز حسرت و غم سنگ بخاييد به دندان
حسرت نكند كودك را سود به پيرى * هرگه كه به پيرى بگريزد ز دبستان
اى بار خداى همه ذريت آدم * با ملك سليمان تو و با حكمت لقمان
از نام تو بگدازد بدخواه تو گويى * ماه است مگر نام تو بدخواه تو كتان
گر جمله يكى نامه شود عدل و سياست * آن نامه نيابد مگر از نام تو عنوان
من بنده چو مستنصر باللّه بگويد * بر مشترى و زهره بقعهء يمگان
آنى كه پديد آمد در باغ شريعت * از عدل تو آزار و ز احسان تو نيسان
چون خطبه به نام تو رسانم به سخن بر * از بركت اقبال تو گل رويد و ريحان
و له ايضا
شاخ را بنگر چو مست دلشده * برگ را بنگر چو روى ممتحن
ابر آشفته برآمد وز دمش * بوستان تر گشت و اطلال و دمن
زير ميغ تيره قرص آفتاب * چون نشسته گرد بر زرين لگن
دوش نامد چشمم از فكرت فراز * تا چه مىخواهد ز من حالى ز من
شب سياه و چرخ تيره من چو مور * گرد گردان اندرين پر قير دن
زهره تابنده ز چرخ تيره جرم * همچو خالى از يقين بر روى ظن
نور راه كهكشان تابان در او * چون به سكره لاجورد اندر لبن
آن ثريا چون ز دست جبرئيل * مانده نورى بر قفاى اهرمن
جيش چرخ از نور پوشيده سلاح * فوج خاك از قير پوشيده كفن
لرز لرزنده غضنفر در عرين * ترس ترسنده عقاب اندر دكن