كس نديد است چنين طرفه زناشويى * نه زنى هرگز زاد است بدين آيين
اين خردمند سخنگوى بهشتى جان * از چه ماند است چنين بسته درين سجين
عمر خود خواب جهانست چرا خسبى * بر سر خواب جهان خواب دگر مگزين
گر كسى غسلين خورد است به مستى در * تو كه هشيار شدى خيره مخور غسلين
جعل و بلبل مرغند بلى ليكن * گل يكى جويد و جويد دگرى سرگين
طبع تشرين به چه ماند به مه نيسان * گرچه در سال همىباشد با تشرين
تا سحرگه ز بس انديشه نجست از من * سر من جز كه سر زانوى من بالين
اى پسر جان و تنت شهرهء زن و شوىاند * شوى جان است و زنش تنت و خرد كابين
زين زن و شوى بدين كابين فرزندى * چو همىبايد دانى كه بزايد دين
نرهد ز آتش نه سيم و نه مس جز زر * برهى ز آتش دوزخ چو شدى زرين
طلب علمت فرموده رسول حق * كه سفر بايد كردن به مثل تا چين
سوى چين دين من راه بياموزم * مر ترا گر نكنى روى و جبين پرچين
آل ياسين مر چين را دومين چين است * تو به چين دومين شو نه بدان پيشين
جانت خاك است و خرد تخم گل و لاله * خاك را تخم گل و لاله كند رنگين
چون نمودم كه تن و جانت زن و شوىاند * عمل و علم پديد آيد ز آن و اين
گر همى آرزو آيدت عروسى نو * دين عروست بس و دل خانهء علم دين
راه ظاهر بسزا راه ستوران است * ناصبى از من از آن است جگر پركين
زال ياسين خبرش نى و به تقليدى * بر سر سوره مىخواند ياء و سين
هان و هينش كنم از حكمت زير آخر * بازگردد ز ره كج به هان و هين
آب دريا را خورشيد بخوشاند * تا برآردش سوى چرخ و شود نوشين
پند ميتين و دل نادان چون سنگ است * بر دل سنگين از سنگ سزد ميتين
جز كه بر سخته نگويم سخنى زيراك * سخن حكمت زر است و خرد شاهين
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2170
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٧٠