اصل سخنها دم است سوى خردمند * معنى باشد سخن به دم شده معجون
گر به سخن زنده كرد مرده مسيحا * چون سخن خوب نيست سوى من افسون
گفتهء دانا چو ماه نو به فزونى است * گفتهء نادان چنو كهن شده عرجون
فضل طبرخون نيافت سنجد هرگز * گرچه بديدن چو سنجد است طبرخون
و له ايضا
كميت زبان را ضمير است ميدان * سوارش چه چيز است جان سخندان
خرد را عيان ساز و انديشه را زين * بر اسب زبان اندرين پهن ميدان
سواران تازنده را نيك بنگر * درين پهن ميدان ز تازى و دهقان
عرب بر ره شعر دارد سوارى * پزشكى گزيدند مردان يونان
يكى باز جويد نهان را ز پيدا * يكى باز داند گران را ز ارزان
كه دانست ز اول چه گويى كه ايدون * زمان را بپيمود شايد به پنكان
كه دانست كز نور خورشيد گيرد * همى روشنى ماه و برجيس و كيوان
كه دانست كاندر هوا بيستونى * ستاده است دريا و كوه و بيابان
كه دانست كاين تلخ و ناخوش هليله * حرارت براند ز تركيب انسان
كه بود آنكه او ساخت شنگرف رومى * ز گوگرد سرخ و ز سيماب لرزان
كه دانست كافزون شود روشنايى * به چشم اندر از سنگ كوه صفاهان
كه بود آنكه كمتر ز گفتار او شد * عقيق يمانى ز لعل بدخشان
نگر جانور زان عزيز است بر ما * كه بسيار نفع است مار از حيوان
همى خويشتن را نبينيم نفعى * نه در سيم و زر و نه در در و مرجان
به درمان چشم سر اندر بماندى * يكى چشم دل را بكن نيز درمان
ز چشم سرت گر نهانست چيزى * بماند ز چشم دل آن چيز پنهان
نهان نيست چيزى ز چشم سر و دل * مگر كردگار جهان فرد سبحان
خرد هديهء اوست ما را كه در ما * به فرمان او شد خرد جفت با جان
به فرمان كسى را شود نيكبختى * به دو جهان كه باشد خرد را به فرمان