نگهبان تن جان پاك است ليكن * دلت را خرد كرد بر جان نگهبان
به زندان دنيا درونست جانت * خرد خواهدش كرد بيرون ز زندان
بياموز اگر چند دشوارت آيد * كه دشوار ز آموختن گشت آسان
ز برهان حجت سپر ساز و جوشن * به ميدان مردان برون آى عريان
به ميدان حكمت بر اسب فصاحت * مكن جز به تنزيل و تاويل جولان
زر و سيم و گوهر شد اركان عالم * چو پيوسته شد نفس كلى به اركان
اگر جان نبودى به سيم و زر اندر * به صد من درم كس ندادى يكى نان
به نرمى ظفر جوى بر خصم جاهل * كه كه را به نرمى كند پست باران
سخن چون حكيمان نكو گوى و كوته * كه سحبان به كوته سخن گشت سحبان
نبينى كه بدريد صد من زره را * بدان كوتهى يك درم سنگ پيكان
خرد را به ايمان و حكمت بپرور * كه فرزند خود را چنين گفت لقمان
ز بهر تو شد مشك و كافور و عنبر * سيهخاك در زير زنگارى ايوان
اثرهاى آن عالم است اين كزويى * در اين تنگ زندان تو شادان و خندان
اگر نيستى آن جهان خاك تيره * شكر كى شدى هرگز و عنبر و بان
چنين چند گردى درين گوى گردان * كزين گوى گردان شدت پشت چوگان
به چنگال و دندان جهان را گرفتى * و ليكن شدت كند چنگال و دندان
كنون زان كه كردى و خوردى به توبه * همىكن ستغفار و مىخور پشيمان
و له ايضا
اين گنبد پيروزهء بىروزن گردان * چون است چو بستان گه و گاهى چو بيابان
ناگاه گلستانش پديد آرد گلها * چون گشت بيابانش ز ديدار تو پنهان
اين گوى گران را به هوا بر كه نهاد است * مانا كه شگفتى بود از تخت سليمان
هرچند كه بر منبر دانا بنشيند * هرگز نشود همبر با دانا نادان
از مرد پديد آيد حكمت نه ز منبر * خورشيد كند عالم پرنور نه سرطان
گويند كه پيغمبر ما امت و دين را * چون رفت ز عالم به فلان داد و به به همان