در زهد و پند و نصايح فرمايد
در چمن مراد دل اى مسكين * چوگانت گشت پشت و رخان پرچين
بسيار تاختى به مراد اكنون * زين مركب مراد فرونه زين
دنيا و دين شدند ز تو زيراك * دنيا بباختى و نجستى دين
دين بوى عنبر است و جهان عنبر * بىبوى خوش چه عنبر و چه سرگين
دنيا عروسوار بيارايد * پيشت چو يافت از تو بدين كابين
تنين تست تنت حذر كن زو * زيرا بخورد خواهدت اين تنين
دل در نشاط بسته و تن داده * گاهى به مهر و گاه به فروردين
گفتى مگر كه دور نبايد شد * زين تلخ و شور و زين ترش و شيرين
آخر وفا نكرد جهان با تو * بر انگبينت ريخت چنين غسلين
اين بود خوى پيشين عالم را * كى باز گردد او ز خوى پيشين
زان ديو بىوفا چو شد نوميد * اكنون بگير دامن حور العين
بر تخت علم حكمت بنشانش * وز پند گوشوار كنش زرين
با نور ماه شب نبود تارى * با علم پاك دل نشود غمگين
گر گوهر سخنت همىبايد * از دين چراغ كن ز خرد ميتين
آنگه يقين بدانكه برون آيد * از كوه تن به جاى گهر پروين
گر در شود خرد به دل سندان * ريحان ازو برون دمد اندر حين
اشعار زهد و پند بسى گفته است * آن تيرهچشم شاعر روشنبين
آن خواندهاى بخوان سخن حجت * رنگين برنگ و معنى و پندآگين
گر در نماز شعرش برخوانى * روح الامين كند ز پست آمين
بنگر كه چو شنبليد گشتت * آن لالهء آبدار رنگين
وان عارض چون حرير چينى * گشت است بفام زرد و پرچين