به جوانى چو مرا باز نشد چشم خرد * شايد ار هرگز بر روز جوانى بنوم
گر دلم نيز سوى حرص و هوا ميل كند * در خور لعنت و نفرين و سزاى تفوم
جامهء دين مرا تار نماندى و نه پود * گر نكردى به زمين دست الهى رفوم
چون به خوار و خو من بر نم رحمت بچكيد * بارور شد به تنم رحمت آن خوار و خوم
جز پرستندهء يزدان و ثناگوى رسول * تا بوم هرگز يك روز نخواهم كه بوم
در نصيحت و حكمة و موعظه فرمايد
اى نبس پيرهگر شريفى و گردون * نبسهء گردونى و نبيرهء گردون
نيست به نسبت بس افتخار كه هرگز * نبسهء گردون و دون نبود مگر دون
تن صدفست اى پسر به دين و به دانش * جانت بپرور درو چو لؤلؤ مكنون
اهرون از علم شد سمر به جهان در * گر تو بياموزى اى پسر تويى اهرون
راه توزى شر و خير هر دو گشاده است * خواهى ايدون گراى و خوى آن دون
ديو و فرشته به خاك و آب درون شد * ديو مغيلان شد و فريشته زيتون
زنده به آبند زندگان كه چنين گفت * ايزد سبحان بىچگونه و بىچون
هركه مر اين آب را نديد درين خاك * تشنه چو هاروت ماند و غرقه چو ذو النون
زنده ز ما اى پسر نه اين تن خاكيست * سوى پيمبر نه نيز سوى فلاطون
بل كز ما زنده و شريف و سخنگوى * نيست مگر جان فرخجستهء ميمون
مردم اگر ز آب مرده زنده بماندى * خلق نمردى هگرز بر لب جيحون
آب خدا آنكه مرده زنده به دو كرد * آن پسر بىپدر برادر شمعون
در دهن پاك خويش داشت مر آن را * وز دهنش جز به دم نيامد بيرون