چو همىبدرود اين سفله جهان كشتهء خويش * بىگمان هرچه كه من نيز بكارم دروم
دشمنانند مرا خوى بد و آز و هوا * از هوا خيزم و بگريزم از آز و خوم
اين سه دشمن چو همى سوى من آيند به حرب * نيستشان خنجر برنده مگر آرزوم
من همىدانم اگر چند ترا نيست خبر * كه همى هر سه ببرند به حيلت گلوم
چون به جان اندر كرد است وطن دشمن من * من چپ و راست چو ديوانه ز بهر چه دوم
اى غزلگوى لهو جوى ز من دور كه من * نه ز اهل غزل و رود و فسوس و لهوم
چون تو از دنيا گويى و من از دين خداى * تو نه آن منى و نيز نه من آن توم
تا همىرود و سرود است رفيق و كفوت * بىگمان شو كه نباشى تو رفيق و كفوم
طبع من با تو نيارامد و با سيرت تو * اگر از جهل و جفا چون تو برآيد سروم
اى اميد همه اميدواران روز شمار * بس بزرگست به فضل تو اميد عفوم
چون يقينم كه نگيردت همى خواب و غنو * من بىطاعت در طاعت تو چون غنوم
وز پس آنكه مناديت شنيدم ز دلم * گرنه بىهوشم بانگ عدويت چون شنوم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2164
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٦٤