كان علم و سخن حكمت يمگان است * تا من اى مرد خردمند به يمگانم
گر دگر گشت تنم نيست عجب زيراك * از تن تيره درين گنبد گردانم
با گروهى كه بخندند و بخندانند * چون كنم چون نه بخندم نه بخندانم
از غم آنكه دى از بهر چه خنديدم * خود من امروز بدل خسته و گريانم
خنده از بىخردى خيزد و چون خندم * چون خرد سخت گرفته است گريبانم
تازه رويم به مثل لالهء نعمان بود * كاه پوسيده شده لالهء نعمانم
گر به ياد تو كنم خرمن خود را باد * نبود فردا جز باد در انبانم
دى بدشت از سر چو گوى همىگشتم * وز جفاى فلك امروز چو چوگانم
گر من آنم كه چو ديباچهء نو بودم * چونكه امروز چو خفتانهء خلقانم
زين پسم باز كجا برد همىخواهد * چون برون آرد از اين خانهء ويرانم
گر به دندان به جهان خيره درآويزم * نهلندم ببرند از بن دندانم
پيشتر زان كه از اين خانه بخوانندم * نامهء خويش هم امروز فروخوانم
حق هركس به كم آزارى بگذارم * كه مسلمانى اين است و مسلمانم
خشم يكسو كن اينك من و اينك تو * گر سوارى پس پيش آى به مىدانم
چون بحرب آيى با دشنهء نرمآهن * مكن اى غافل بنديش ز سوهانم
تختهء كشتى نوحم به خراسان در * لاجرم هيچ خطر نيست ز طوفانم
غرقهاند اهل خراسان و نه آگاهند * سر به زانو بر مانده چنين زانم
اى سرمايهء هر نصرت مستنصر * من اسير غلبهء لشكر شيطانم
هم در تجريد و تفريد خود گفته
اگر بر تن خويش سالار و ميرم * ملامت همى چون كنى خير خيرم
چو من پادشاه تن خويش گشتم * اگر چند لشكر ندارم اميرم
به تاج و سريرند شاهان مشهر * مرا علم و دينست تاج و سريرم
به چشمم ندارد خطر سفله گيتى * به چشم خردمند ازيرا خطيرم
به گاه درشتى درشتم چو سوهان * به هنگام نرمى به نرمى حريرم