مرا در پيرهن ديوى منافق بود و گردنكش * و ليكن عقل يارى داد تا كردم مسلمانش
مرا گويند بددين است و فاضل بهتر آن بودى * كه دينش پاك بودى و نبودى فضل چندانش
همىگويد بپرسيدش پس از ايمان به فرقان در * ز پيغمبر رسول مصطفى وز فضل يارانش
اگر كمتر ندارد مر على را از همه ياران * نباشد جز كه باطل از خدا اسلام و ايمانش
چرا گويد خردمند آنچه ندهد بر صواب آن * گواهى عقل بىآفت نه نيز آيات فرقانش
على هارون امت بود وان دشمن همىدارد * مر او را كش همىآموخت ره فرعون و هامانش
زهى مشهور شير نر كه اندر بدر و در خيبر * هوا از ابر خون باريد بر صمصام خندانش
شدى حيران و بىسامان و كردى نرم گردن را * اگر ديدى به صف دشمنان سام نريمانش
و له فى الحقائق و النصائح
و بال است بر مرد عمر درازش * چو عمر درازش فزايد در آزش
جهان فريبندهء نوشپرور * كه زهر است در نوش و رنج است نارش
كه را داد چيزى كز او باز نستد * كه را برگرفت او كه نفكند بازش
نمازت برد چون بشويى ازو دست * وزو زار گردى چو بردى نمازش
كند باز هرگز مگر دست طاعت * درى را كه كرد است عصيان فرازش
اگر جانت مركب ندارد ز دانش * مكن خيره رنجه به راه حجازش
اگر ره گشاده شود سوى دانش * حقيقت شود سوى دانا مجازش