نباشد جز يكى ميدان نشيب كوه و هامونش * نباشد جز يكى لقمه خراب خاك و عمرانش
بغرد همچو اژدرها كه بر عالم بياشوبد * ببارد آتش و دود از ميان كام و دندانش
گراييد آب و آتش گشت بر گردون كه پندارى * ز خشم خويش و از رحمت مركب كرد يزدانش
بميرد چون بگريد سير تا هشيار پندارد * كه چيزى جز كه گريه نيست تركيب تن و جانش
مگر تخت سليمان است كز دريا سحرگاهان * نيايد زى كه و هامون مگر با باد جولانش
چنين تيره چرايى اى همايون تخت رخشنده * همانا كز سليمانت بدزديدند ديوانش
تو مرغان را همى سايه كنى امروز اگر روزى * ترا سايه همىكردند و او را نيز مرغانش
فلك را پرده و كه را كلاه و خاك را خيمه * ميانجى كرد يزدانت ميان چرخ و اركانش
سخن عنوان نامهء مردم آيد هركه را خواهى * كه برخوانى به چشم و گوش بنگر سوى عنوانش
نكوهش مرده را ماند ستايش زندگانى را * چو نادانى بود علت مدان جز علم درمانش
بميرد صورت جسمى نماند جز سخن زنده * سخندان را بدين دعوى چو خورشيد است برهانش
همى طاوس را بكشى ز بهر پررنگينش * بدارى زنده بلبل را ز بهر حسن الحانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2150
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٥٠