به حكمت كوش تا باشد كه باشى بلبل يزدان * بمانى جاودان اندر بهشت خلد و رضوانش
نبينى چند احسان كرد بىطاعت به جاى تو * اگر طاعت كنى بىشك مضاعف گردد احسانش
زمين خوان خداى است اى برادر پر ز نعمتها * كه جز مردم نيابد بر ژهمى از نعمت و خوانش
نيابد آن خوشى حيوان كه مردم يابد از دنيا * اگرچه زو فزون از ما تواند خورد حيوانش
ندارد شادمانش روى خوب و خشت سقلاطون * نبخشد بوى خوش هرگز عبير و عنبر و بانش
بيابانست و گر باغست يكسان است سوى او * نه مست و خوش كند اينش نه مستوحش كند آنش
پديد آمد سوى دانا كه عالم خوان يزدان است * و حيوان چون طفيلانند و جز تو نيست مهمانش
به چشم دل يكى بنگر ببين اين خوان پرنعمت * كه بنهاد است پيش تو درين زنگارى ايوانش
ترا افلاك و دوران خواند در ميدان يزدانى * برونت رفت بايد تا نگردد تنگ ميدانش
زمين چوگان و گردون است ميدان خلق تو بر وى * مگر گويى يكى گردنده گويى پيش چوگانش
يكى زندان تنگ است اينكه باغش ظن برد نادان * ستور است آنكه پندارد كه بستان است زندانش
بكش نفس ستورى را به دست حكمت و طاعت * بكش زين ديو دستت را كه بسيار است دستانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2151
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٥١