اين دهر دونده به يكى مركب ماند * كز كار نياسايد هرچند دوانيش
گيتيت يكى بندهء بدخوست مخوانش * زيرا ز تو بدخو بگريزد چو بخوانيش
از بهر جفا سوى تو آيد ز در خويش * مگذار و ز دردور بران گر بتوانيش
دشمن چو نكوحال شدى گرد تو گردد * زنهار مشو غره بدان چرب زبانيش
چونان كه چو بز بهتر و فربهتر گردد * از بهر طمع بيش كند مرد شبانيش
فرزند بسى دارد اين دهر جفاجوى * هريك بد و بىحاصل چون مادر زانيش
ناكس به تو جز محنت و خوارى نرساند * هرچند كه تو بر فلك ماه رسانيش
بر گاه نبينى مگر آن را كه سزا هست * كز گاه برانگيزى و در چاه نشانيش
و له ايضا
بفريفت اين جهان چو اهريمنش * تا همچو موم نرم كند آهنش
چون مرد شوربخت شد و روزكور * خشكى و دردسر كند از روغنش
هرچ آن گران بخرد ارزان شود * در جيب و جبه ريگ شود ارزنش
بر هركه تير راست كند بخت بد * بر سينه چون خمير شود جوشنش
وان را كه روزگار مساعد شد است * با ناوكى نبرد كند سوزنش
پروين به جاى قطره ببارد ز ميغ * گر ميغ بگذرد ز بر برزنش
زى من يكى است نيك و بد دهر ازانك * سورش بقا ندارد چون شيونش
آويخته است زهرش در نوش او * آميخته است تيره با روشنش
آگه منم ز خوى بد او از انك * كس نازموده هرگز پيش از منش
بفكن سپر چو تيغ بر آهخت و تير * غره مشو به لابهء مرد افكنش
آن را كه حاسد است حسد خود بس است * اندر دل ايستاده به پا دشمنش
خواهد كه خرمن تو بسوزند نيز * هر مدبرى كه سوخته شد خرمنش
در هاونى كه صبر بكوبد طبيب * چون صبر تلخ تلخ شود هاونش
گلشن چو كرد مرد درو كاه دود * گلخن شود ز دود سيه گلشنش
پرنور ايزد است دل راستگو * ز اسپنديار داد خبر بهمنش