راز دل من بارى يكسر همه با اوست * زيراكه امينست و سخندان و بىآزار
اى مركب علم و شجر حكمت ليكن * انگشت خردمند ترا مركب رهوار
من نقش همىبندم و تو جامه همىباف * اينست مرا با تو همه كار بپادار
ديباى تو بسيار به از ديبهء رومى * هرچند كه ديباى ترا نيست خريدار
چون لؤلؤ شهوار نباشد جو اگر چند * جو را بگزيند خر بر لؤلؤء شهوار
و له ايضا نور الله روحه فى المواعظ و النصائح و التحقيق و التجريد
چون گشت جهان را دگر احوال عيانيش * زيراكه بگسترد خزان راز نهانيش
بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد * بيچارگى و زردى و كوژى و نوانيش
تا زاغ به باغ آمد بلبل ز فصاحت * بربست زبان وز طرب و لحن و اغانيش
شرمنده شد از باغ سحر گلبن عريان * وز آب روان شرمش بربود روانيش
كهسار كه چو رزمهء بزاز بد اكنون * گر بنگرى از كلبهء نداف ندانيش
چون زر مزور نگر آن لعل بدخشيش * چون چادر گازر نگر آن برد يمانش
بس باد جهد سرد ز كه لاجرم اكنون * چون پير كه ياد آيد از روز جوانيش
خورشيد بپوشد ز غمش پيرهن خز * اين است هميشه سلب خوب خزانيش
بر مفرش پيروزه به شب شاه حبش را * از سودهء پاكيزه بلور است اوانيش
بنگر به ستاره كه بتازد سپس ديو * چون زر گدازيده كه بر قير چكانيش
مانند يكى جام يخين است شباهنگ * بزدوده به قطرهء سحرى چرخ كيانيش
گر نيست يخين چونكه چو خورشيد برآيد * هرچند كه جويند نيابند نشانيش
پروين به چه ماند به يكى دستهء نرگس * يا نسترن تازه كه بر سبزه فشانيش