سالار پيشهور نبود هرگز * بل پيشهور رهى بود و چاكر
آنست پادشه كه پديد آورد * اين اختران و اين فلك اخضر
وان در هوا به امر وى استاده است * بىدارو بند پايهء بحر و بر
وايدون به امر او شد و تقديرش * با خاك خشك ساخته آب تر
چندين همى به قدرت او گردد * اين آسياى تيزرو بىدر
وين خاك خشك زشت به دو گيرد * چندين هزار زينت و زيب و فر
وين هر چهار خواهر زاينده * با بچگان بىعدد و بىمر
تسبيح مىكنندش پيوسته * در زير اين كبود تنك چادر
تسبيح هفت چرخ شنيدستى * گر نيست گشته گوش ضميرت كر
از بهر بر شدن سوى عليين * از علم بال ساز و ز طاعت پر
در گردن جهان فريبنده * كردى دو دست و بازوى خود چنبر
ايدون گمان برى كه گرفتستى * در بر به مهر خوب بتى دلبر
گر خويشتن كشى ز جهان ور نه * بر تو به كينه او بكشد خنجر
از خلق چون تو غرقه بسى كرد است * اين بحر بىكرانهء بىمعبر
تا طبع ساز باشد پندارى * شيريست تازهريخته در شكر
ليكن چو كرد قصد جفا پيشش * خاقان خطر ندارد و هم قيصر
گاهى عروسوارت پيش آيد * با گوشواره ياره و با افسر
با صد كرشمه بسترد از رويت * با شرم گرد به آستى و معجر
ديوانهوار راست كند ناگه * خنجر بسوى سينهات و زى حنجر
در حرب اين زمانهء ديوانه * از صبر ساز تيغ و ز دين مغفر
ندهد خداى عرش در اين خانه * راهت مگر به رهبرى حيدر
گر در شوى به خانهش بر خاكت * شمشاد و لاله رويد و سيسنبر
شيران ز بيم خنجر او حيران * دريا به پيش خاطر او فرغر
قولش مقر و مايهء نور دل * تيغش مكان و معدن شور و شر
ايزد عطاش داد محمد را * نامش على شناس و لقب كوثر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2137
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٣٧