تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2135

مساهمون:

ص٢١٣٥
چند ناگاهان به چاه اندر فتاد * آنكه او مر ديگرى را چاه كند گر نكردستم گناهى پيش ازين * چون فكندندم درين چاه نژند

در نصيحت گويد

اى خواجه جهان بسى حيل داند * وز غدر همى به جادويى ماند گر تو به مثل به ابربر باشى * زانجات بحيله‌ها فروخواند تا هرچه بداد مر ترا خوش‌خوش * از تو به دروغ و مكر بستاند خوبى و جوانى و توانايى * زين شهره درخت تو بپوشاند تا از همه زيب و قوت و خوبى * يك روز چو من تهيت بنشاند وان را كه به دو همىبخنديدى * فردا به تو بىگمان بخنداند

و له ايضا ، نور الله مضجعه ، فى الحكمة و الحقائق

كسى كه قصد ز عالم به خواب و خور داد * اگرچه چهرش خوب است طبع خر دارد نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بود * كه موش‌خوار و غليواژ نيز پر دارد ز مردم آن بود اى پور ازين دو پاى روان * كه فعل هرچه فريبنده را خبر دارد هميشه ناخوش و بىبرگ و بينوا باشد * كسى كه مسكن در خانهء دودر دارد چو برگذشت در اين خانه صد هزار به دو * مقر خويش نداردش رهگذر دارد نگاه كن كه چه چيز است در تنت كه تنت * بدوست زنده و زو حسن و زيب و فر دارد به دو دو دست و دو پايت بگيرد و برود * زبان ازو سخن و چشم ازو نظر دارد چرا كه موى تو زان رنگ قير دارد و مشك * رخانت رنگ طبرخون و معصفر دارد شريف جان تو زين قبهء كبود برون * چنان كه گفت حكيمى يكى پدر دارد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2135 | رضا قليخان هدايت