مباش مادح خويش و مگوى خيره مرا * كه من ترنج لطيف خوشم تو بىمزه تود
اگر كسى بگرفتى به زور جهل شرف * به عرش بربنشستى به سركشى نمرود
اگر نخواهى كايى به محشر آلوده * ز جهل جان و ز بد دل به بايدت پالود
به مال و ملك و به اقبال دهر غره مشو * كه تو هنوز ز آتش نديدهاى جز دود
برادر و پدر و مادرت همه رفتند * تو چند خواهى اندر سفر همىآسود
تو ساليانها خفتى و آنكه بر تو شمرد * دم شمردهء تو يكنفس زدن نغنود
چرا به رنج پس اى بىخرد طلب كردى * فزونىاى كه به عمر تو اندر آن نفزود
بدانكه بر تو گواهى دهند هر دو به حق * دو چشم هرچه بديد و دو گوش هرچه شنود
در صفت فرزانگان گويد
جز كه هشيار حكيمان خبر از كار ندارند * كه جهان باز شكار است و همه خلق شكارند
نه عجب گر نبودشان خبر از نيك و بد خود * كز حريصى و جهالت همه در خواب و خمارند
چون درختان به بارند به ديدار و ليكن * چون به كردار رسد يكسره بيدند و چنارند