و له ايضا
نگاه مىكنم از هرچه آفريد خداى * مرا سه چيز خوش آمد درين بهشتسراى
يكى سماع و دويم باده و سيم شاهد * كه اختيار همين هر سه كرد عالىراى
نه همچو زمزمهء مطربست شوقانگيز * اگرچه سحر كند عندليب زهره سراى
نه همچو آب رزان مونس است و غمپرداز * اگرچه آب روان نيز هست جانافزاى
نه چون زمرد خط است بر عذار چو سيم * اگرچه سبزه بود دلفريب و طبعآساى
چو زلف يار نباشد بهار عنبر بوى * چو روى دوست نباشد فلك جهانآراى
كه را تفرج باغ است و بوستان رغبت * كه من ز دوست ندارم به خويشتن پرواى
برو چو ناى مپيماى باد بر سر خاك * به پاى چنگ به پيمانه باده مىپيماى
و له ايضا
كه راست در همه عالم مسلم اين دعوى * كه مرد عشق نه دين برگرفت و نه دنيى
نهاده زير قدم نفس ناتمام و بكرد * ز كفر و دين و بد و نيك و خير و شر تبرى
ز هيچ طايفه اين عهد باز نتوان يافت * نكرده هستى خود بر مراد دوست فدى
ميان عشق و هوس عقلشان چه فرق نهد * جماعتى كه ندانند اسفل از اعلى
روندگان ره كعبه را ز غايت شوق * سموم باديه خوشتر ز سايهء طوبى
بزهد و تقوى هرگز نبودهام خورسند * به درس مدرسه هرگز نخوردهام اجرى
چه كار با من شوريده هوشمندان را * كه مىكنند به نقصان عقل من فتوى
رقيبم از مى و معشوقه مىدهد توبه * سپاس دارم و منت چنان كنم آرى
وليك هم دو گمانم هنوز نه يكروى * به قول خويش ندانم وفا كنم يا نى
جواب قصه همين بود و بسكه بشنيدند * بلى دگر نتوان كرد فطرت اولى