من قصائده عليه الرحمة فى الموعظة و الحكمة و التحقيق
نكوهش مكن چرخ نيلوفرى را * برون كن ز سر باد خيرهسرى را
برى دان ز افعال چرخ برين را * نشايد نكوهش ز دانش برى را
همى تا كند پيشه عادت همىكن * جهان مر جفا را تو مر صابرى را
چو تو خود كنى اختر خويش را بد * مدار از فلك چشم نيكاخترى را
به چهره شدن چون پرى كى توانى * به افعال ماننده شو مر پرى را
نبينى به نوروز گشته به صحرا * به عيوق ماننده لالهء طرى را
اگر لاله پرنور شد چون ستاره * جز از وى نپذيرفت صورتگرى را
تو باهوش و راى از نكو محضرى چون * همىبرنگيرى نكو محضرى را
نگه كن كه ماند همى نرگس تو * ز بس سيم و زر تاج اسكندرى را
درخت ترنج از بر و بار زرين * حكايت كند كلهء قيصرى را
سپيدار مانده است بىهيچ چيزى * ازيرا كه بگزيده مستكبرى را
بسوزند چوب درختان بىبر * سزا خود همينست مر بىبرى را
درخت تو گر بار دانش بگيرد * به زير آورى چرخ نيلوفرى را
نگر نشمرى اى برادر گزافه * به دانش دبيرى و هم شاعرى را
بلى اين و آن هر دو نطق است ليكن * نماند همى سحر پيغمبرى را
چو كبك درى باز مرغ است ليكن * خطر نيست با باز كبك درى را
صفت چند گويى ز شمشاد و لاله * رخ چون مه و زلفك عنبرى را
من آنم كه در پاى خوكان نريزم * مر اين قيمتى در لفظ درى را
ترا ره نمايم كه چنبر كه را كن * به سجده مر اين قامت عرعرى را
امام زمان را كه هرگز نرانده است * بر شيعتش سامرى ساحرى را
و له ايضا فى الحقائق
به چشم نهان بين نهان جهان را * كه چشم عيانبين نبيند نهان را
نهان در جهان چيست آزاده مردم * نبينى نهان را ببينى عيان را