يوسف يعقوب آن اصل كرم قبلهء ملك * صاحب عادل شمس الوزرا قطب الدّين
حزم او بر سپه نازله بربست گذر * عزم او بر گذر حادثه بگشاد كمين
تف قهرش را چون ماء معين باشد سنگ * نقش مدحش را چون سنگ بود ماء معين
ظلم را نهى تو ببريد به خنجر حنجر * فتنه را عزم تو بخشيد به سكين تسكين
چون بزد رعد نهيب تو به هند اندر طبل * چون براند ابر سخاى تو بچين اندر هين
بىروان زايد فرزند برهمن در هند * جانور رويد شكل سترنگ اندر چين
خاطر ملك اگر پاس تو يابد به گمان * ديدهء رضوان گر خلق تو بيند به يقين
آن ز تيغ تو كند سلسلهء پاى عذاب * اين ز كلك تو كند غاليهء حور العين
آب سوهان و هوا آتش و باران الماس * لاله شمشير و سمن نشتر و سوسن زوبين
در مدح وزير گفته
ز تاب همت او آب زايد از ياقوت * به فال خدمت او لاله رويد از سندان
ز گريه و شنهء كلك او بخندد عقل * ز خندهء مه مجنون او بگريد جان
سپهر مادهء عجز است و راى او اعجاز * زمانه مايهء دعويست فضل او برهان
به فر مدحت او چون دوات و خامهء او * خرد گشاده دهان است و بختبسته ميان
نشان لطفش يحى العظام و هى رميم * نتيجهء سخطش كل من عليها فان
به مهر اوست اميد سعادت برجيس * ز كين اوست نهيب نحوست كيوان
و له ايضا
قباى نفس تو و كسوت بنى عباس * چو جامهايست كه بندند كعبه را آذين
چو در بهشت سمر شد حديث خلعت تو * ز تارهاش حسد برد زلف حور العين
چو كردى آغاز الحمد للّه از خطبه * به خاك فارس فرومرد آذر برزين
سخنشناسان از لذت فصاحت تو * همىكنند به عمر گذشته بر نفرين
كنون ز بهر تو گر اقتدا كند شايد * زمين كعبه به محراب مسجد غزنين
به يك نبرد تو ميدان ز مرد خالى شد * چو شير بيند روباه در رمد ز عرين