فلك بود متحير ز شورش عالم * زمين شود متحرك ز جنبش لشكر
ز خاك تيره كنى رزمخواه را بالين * ز خون بسته كنى جنگجوى را بستر
نگارخانه كنى غار و بتكده كهسار * ز پارهپاره سلاح و ز گونهگونه صور
اگر گذر كند آن ساعت از بر تو سحاب * ز هول خون شود اندر دل سحاب مطر
هنوز ناشده خاكى ز نعل اسب تو گرم * هنوز ناشده مويى ز خوى اسب تو تر
هزار پيكر گسترده باشى اندر خون * بدان دو پيكر خونخوارهء بدنگستر
به شبه چرخ و به لطف هوا و صورت آب * به لمع برق و به فعل سحاب و لون خضر
نعوذ باللّه اگر ياد او كند ياجوج * بريده گردد صد جاى سد اسكندر
نخست روز كه بر كان او گذشت فلك * بريده ساخت شب و روز را ز يكديگر
همى به دفتر بردم صفات رزم ترا * به دو رسيدم و خون شد مداد در دفتر
به پيش تير تو بر تن چه پوست چه جوشن * به زخم گرز تو بر سر چه موى و چه مغفر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2104
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٠٤