نخست بار كه صرصر درو گذشت بجست * ز هول او و ازآنپس جهنده شد صرصر
هيون من شده از دشت و كوه او بىرنج * چنان كه باد بود بىزيان ز بحر و ز بر
بسان نافهء صالح به يك شب اندر كوه * هزار بار برون آمد از ميان حجر
خيال آن شب تاريك در دو چشم منست * كه آسمان را در بحر قير بود ممر
شبى كه صبحدمش بسته بود در دم صور * كه هيچگونه ز فرداى آن نبود خبر
ز ايستادن انجم در او به چشم خرد * چنان نمود كه بشكست چرخ را محور
صراط بود مگر راه كهكشان فلك * گناهكار كه بر وى به حيله كرد گذر
من از تحير شب بىخبر شده ز حواس * چو از تعجب ره بر دو ديده بسته سهر
نه جز تفكر فردا تفكرى در دل * نه جز مديح خداوند نهمتى در سر
ميان روز و شب و آب و خاك و آتش و باد * موافقت بود ار امر او شود داور
در آن مصاف كه از حرص جنگ و غلبهء كين * فرونشيند گرز پسر به مغز پدر
شود ز گرد سوار آب خاك و سنگ هوا * بود ز كشته و خون دشت كوه و غار شمر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2103
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٠٣