زمين خيرى لباس آيد هوا نيلىسلب گردد * اگر از حلهء كحلى كند در حرب عريانش
بسا كز رنج دشمن را همىناليد جان در تن * در آن ساعت كه آهنگر همىماليد بر سانش
چنان پرصاعقه ابريست كاندر جنگ بهراسد * روان نوح پيغمبر به آتش رنگ طوفانش
در مدح وزير سلطان گفته
شاخ كه دايه بودى مهر منورش * بىمهروار كرد مه و مهر لاغرش
بر شاخ سيب گويى ز اول بلور بود * مهتاب گونه داد ز لعل مزورش
دلشاد گشت نارنگ از زعفران باغ * اينك دليل شادى روى معصفرش
گر نيست آب نقش پذيرنده پس چرا * هر بامداد نقش كند باد آذرش
چون دل گرفت بچهء رز را ز آفتاب * از درد او چو زر شد رخسار مادرش
چون باغ را به گونهء بيمار ديد ابر * از ملحم سفيد بگسترد بسترش
درويش بود باغ و نگر تا چگونه كرد * باد خزان به دولت خواجه توانگرش
و له ايضا
مدح با نام كس نگردد جفت * تا نگردد به رادمردى طاق
نه هرآنكو بود به صورت مرد * بايدش خواند مرد بااخلاق
در كتابت به يكدگر ماند * شكل رزاق و صورت رزاق
ريش و دستار و آستين چه كنى * در درون زرق و شيد و بخل و نفاق
مرد بايد در اندرون قبا * همه ايثار باشد و اخلاق
تا چو من شاعريش بستايد * بر طريق وجوب و استحقاق
چون نديم خدايگان عجم * احمد بن محمد اسحاق