و له ايضا
دى غلامى ديدم اندر راه چون بدر منير * كز برون گل بود و مشك و از درون مى بود و شير
رخ چو اندر آب شير و تن چو خز اندر سمن * لب چو لعل اندر نبات و بر چو سيم اندر حرير
دست و بازو چون بلور و عارض و دندان چو در * زلف و ابر و چون كمان و غمزه و بالا چو تير
و له ايضا
مسلمان كشتن آيين كرد چشم نامسلمانش * به نوك ناوك مژگان كه پر زهر است پيكانش
دلم سرگشتهء مهر است و مست عشق از مستى * همىترسم كه بگرايد سوى چاه زنخدانش
همانا يك دل اندر شهر خالى نيست از مهرش * بدان صورت كه روز عيد من ديدم به ميدانش
دريغا روى من بودى زمين آن روز در ميدان * مگر بر روى من ماندى نشان نعل يكرانش
دلم برد و من از دادن پشيمان نيستم ليكن * اگر يزدان ز دل بردن نگرداند پشيمانش
شجاعت كوكب سعد است و تيغ تيز شه چرخش * مروت گوهر بحر است و طبع پاك او كانش
كبودى تيغ و سرخى خون و زردى چهرهء بددل * نمايد چون لب آب و مى ناب و گلستانش
بلارك نام ياقوتيست آن الماس در مينا * كه ديده زمردين شاخى كه باشد ميوه مرجانش