همچو باران ليك او را از دو خورشيد است ابر * كان دو خورشيد جهانبين را ازو باشد زبان
آسمان او دورنگ و آفتابش مشكفام * آفتابش را سهيل و زهره ريزد از دهان
همچو شمع است از صفا و شمع را زان صورتى * گاه ريزد بر بدن گه افتد اندر شمعدان
باشدش روز وداع از چهرهء دلبر لگن * باشدش شبهاى هجر از دامن عاشق مكان
ترجمان راز دل باشد كه ديد است اى عجب * ترجمان بىحديث و رازگوى بىزبان
گاه لعل از رنگ او در تاب در كوه بدخش * گاه در از لطف او شرمنده در بحر عمان
لعبتى عريان و گر پوشد درو كس حلهاى * از لطافت باز نتوان يافتش در پرنيان
او چو زيبق مىرود از رويم و من مىكنم * گاهش اندر آستين و گاه در دامن نهان
گوهرش آب و چو آتش خانهسوز و پردهدر * آب را ديدى كه سوزد همچو آتش خانمان
آتشى كز آب زايد كى توانم كشتنش * چشمهاى كز خانه خيزد چون كنم تدبير آن
قصهها پردازد و مژگان نويسد قصهاش * بر رخ من هركه او را ديد گردد قصهخوان
اين به بخت من تواند ور نه هرگز پيش ازين * هيچ عاشق را نبد مژگان دبير اندر جهان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2085
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٨٥