ازين بجوشد خون در دل دفاين كان * وزان برآيد خون از دل خزاين مال
و له ايضا
خدايگان سلاطين اتابك اعظم * اميد دين عرب آرزوى ملك عجم
روان حشمت و شخص جلال و ذات هنر * كه هست دست و دلش بحر جود و كان كرم
اشارتيست ز بزمش سخاوت حاتم * روايتى است ز رزمش شجاعت رستم
چنان ز عدلش خايف شدند كز ره غدر * ذئاب بچه فرستند تحفه سوى غنم
نهاى پيمبر و دارى پيمبرى اخلاق * نهاى خدا و ندارى نظير در عالم
در مدح خواجه شمس الدّين محمد صاحب ديوان
شب وداع چو بنمود چرخ آينهگون * ز روى خويش مرا روى طالع ميمون
به فال داشت دلم آن دم مبارك را * براى عزم سفر در دل شب شبهگون
ز شوق داعيهاى اندرون جان در حال * به فال سعد ز دروازه آمدم بيرون
نه رخت جستم و نه همره و نه راهنورد * نه زاد جستم و نه محمل و نه راهنمون
نه هيچ انس دلم را به انس شد مونس * نه هيچ سكنه تنم را به امن شد مسكون
ز گرد موكب مخدوم عصر دادم ساز * براى ديدهء بيداربخت كحل جفون
خجسته صاحب ديوان شرق و غرب كه هست * به جنب همت عاليش قدر گردون دون
زهى به دست و دل آيات جود را تفسير * خهى به كلك و كف ارزاق خلق را قانون
لطيفهاى ز تو و صد سؤال اسكندر * بديههاى ز تو و صد مقال افلاطون
چو بر گذشته و آينده هيچ حكمى نيست * ز وقت داد ببايد ستد به جهد و فسون
نه حله ماند و نه در حله حجلهء ليلى * نه دجله ماند و نه در دجله نالهء مجنون
بسان سايهء ابر است و گردش خورشيد * بقاى شادى مسرور و انده محزون