به مژگانت كه دل را هست مخلب * به زلفانت كه جان را هست معلاق
به چابكخيزى آن بيستون كوه * به نازك طبعى آن سيمگون ساق
به سيل اشك من كابيست خون رنگ * به دود آه من كابريست براق
به خاك سم اسب خسرو عهد * كه باشد خسروان را كحل آماق
به شصت او كه شد خياط اجسام * به دست او كه شد قسام ارزاق
در شكايت از زمانه و مفاخرت از نسب خود گويد
بر من زمانه كرد هنرها همه و بال * وز غم بريخت خون جوانيم چرخ زال
كلكم ز دست بستد تير حسود شكل * بر من كمان كشيد سپهر كمان مثال
چرخا چه خواهى از من عور برهنه پاى * دهرا چه خواهى از من زار شكستهبال
از چشم باز توخته كن لقمههاى بوم * وز ران شير ساخته كن طعمهء شغال
اى پاى پيل فتنه مرا نرمتر بكوب * اى دست چرخ سفله مرا سختتر بمال
از مالشى كه كه يافت دلم روشنى گرفت * روشن شود هرآينه آيينه از صقال
از زخم او چو طبل ننالم بههيچروى * ور خود ز پشت من به مثل بركشد دوال
وقتى چنين كه شاخ گل از خاك بردميد * طالع نگر كه بخت مرا خشك شد نهال
عيبم همينكه نيستم از نطفهء حرام * جرمم همينكه زادهام از نسبت حلال
هستم ز نسل ساسان نز تخمهء تكين * هستم ز صلب كسرى نز دودهء نيال
شهرى به خوشمذاقى چون چاشنى وصل * كلكى به نقشبندى چون صورت خيال
زفتى نديده چشم كس از من بوقت جود * لا ناشنيده گوش كس از من گه سؤال
دل را نشاط لهو نباشد پس از شباب * خورشيد را فروغ نباشد پس از زوال
در مدح اتابك سعد بن بو بكر
سپهر مقدرت و قدر سعد بو بكر آن * كه آفتاب جلال است و آسمان جمال
ز تاب مهر تو گردد زمين پر از شعله * ز كوب گرز تو گردد جهان پر از زلزال
گه عطا دل و دستت دو خاصيت دارند * بوقت آنكه گذارى وظايف آمال