نه در آن ذرهاى وفا و كرم * نه در اين حبهاى حيا و وقار
اى محمد خداى را برخيز * زين ابوجهليان برآر دمار
اى سرافيل صور حشر بدم * وز سر اين خران ببر افسار
در مدح خواجه شمس الدّين صاحب ديوان
اى جمال تو رونق گلزار * بندهء زلف تو نسيم بهار
نه چنان مستم از مى عشقت * كه شوم تا به سالها هشيار
شاه خوبى جمال مهوش تست * چتر او چيست زلف عنبربار
تا به رخسارهء تو نسبت يافت * گرم شد آفتاب را بازار
شمس دين آصف زمين و زمان * آنكه بادا ز عمر برخوردار
شير قهر تو آهنين مخلب * باز امر تو آتشين منقار
لطف و قهر تو اصل شادى و غم * مهر و كين تو عين منبر و دار
با سگ اندر جوال چون باشم * من كه با شير كردهام پيكار
من يكى شير بيشهء هنرم * ديگران نقش شير بر ديوار
ايضا در مدح صاحب ديوان
نه چرخم مىدهد كام و نه اختر * نه دل مىگرددم رام و نه دلبر
مرا خود داغ غربت بود بر دل * كنونم درد تنهايى است بر سر
ز من بگسست يار و سايهام نيز * ز من هم بگسلد زين راه منكر
كجا همراه گردد سايه با من * چو روز من بود با شب برابر
چنان گم گشتم اندر كوه و وادى * كه تقديرم نيارد راه بر سر
چو دريايى است ژرف اين سهمگين گور * نه ساحل ديده كس او را نه معبر
درو كشتى خيام و پشتهها موج * خس و خاشاك او اشجار بىمر
نهالش ديده را مسمار و مثقب * نباتش سينه را پيكان و خنجر
همه كه پر ز اطلال و هياكل * نه قسيس و نه رهبانش مجاور